گر عقل پشت حرف دل اما نمی گذاشت

نوشته هایی مختصر ازمن نیز بخوانید ادامه مطلب ها یادتون نره


قایقی در طلب موج

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق!


قایقی در طلب موج به دریا پیوست

باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق


عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم

شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق


شمع روشن شد و پروانه در آتش گل کرد

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق


پیله ی رنج من ابریشم پیراهن شد

شمع حق داشت! به پروانه نمی آید عشق!


چشمان شعر

چشمان شعر، خیره به خط های جاده است
دختر به شعر می رسد اما پیاده است

دختر نگاه می کند و دوست دارمش
عاشق شدن چقدر بدون اراده است

او مثل شاعرانه ترین حس عاشقی
او مثل عاشقانه ترین شعر ساده است

قلبم برای عشق به هر کار مشکلی
با یک غرور له شده گردن نهاده است

وقتی که نیست چشم پر از انتظار من
پشت تمام پنجره ها ایستاده است

آه ای خدا چگونه بگویم که کافرم؟
آه ای خدا، خدای من، اسمش الهه است!

از دست عشق قافیه را باختم؛ ولی
شعرم به اسم کوچک او تکیه داده است
 


بگویید دوستت دارم

استادی می گفت: صبحها که دکمه های لباسم را می بندم به این فکر می کنم که چه کسی آنها را باز خواهند کرد؟ خودم یا مرده شور؟

دنیا همین قدر غیر قابل پیش بینی است، پس به آنهایی که دوست شان دارید بی بهانه بگویید: دوستت دارم.

بگویید در این دنیای شلوغ سنجاق شان کرده اید به دلتان.

بگویید: گاهی فرصت باهم بودنمان کوتاه تر از عمر شکوفه هاست.

بگویید: بودن ها را قدر بدانیم، نبودن ها همین نزدیکی است!

کاش اینقدر معطل پرسش نمیشدم
Designed By Erfan Powered by Bayan